برای همه‌ی ما پیش آمده که در گشت و گذار شبکه‌های اجتماعی غرق شویم. از دیدن یک کلیپ می‌رسیم به کلیپ بعدی و بعدی و بعدی، از خواندن یک توییت به توییت‌های دیگر، از یک صفحه‌ی ویکی‌پدیا شروع می‌کنیم و بعد از چند ساعت چند ده صفحه‌ی ویکی پدیا را خوانده‌ایم. جالب‌ترین این‌ها اما برای من زمانی است که از یک وبلاگ شروع می‌کنم و از لینک‌ها و پیوندها و کامنت‌هایش می‌رسم به وبلاگ‌های بعدی و بعدی و دست آخر چند وبلاگ جدید دارم که خواننده‌ی دائمی‌شان شده‌ام. حسش درست شبیه زمانی است که با خواندن یک کتاب حس می‌کنید نویسنده‌ی مورد علاقه‌تان را پیدا کرده‌اید. می‌خواهید هر چه زودتر کتاب‌های دیگرش را بخوانید و اگر زنده باشید برای کتاب‌های بعدی‌اش صبر کنید. اگر لینک‌ها نبود احتمالا این تجربه‌ی یافتن چیزی دست اول هم نبود. وبلاگی که لینک نداشته باشد شبیه زندان است. همان قدر مخوف و خفه‌کننده که فیس‌بوک و توییتر و اینستاگرام و یوتوب هستند. می‌خواهند هر طور شده بیرون نروی، همان جا بمانی برای خودشان. می‌خواهند ترومن باشی.

 

صامت نه وبلاگ پر خواننده‌ای است و نه از آن دست وبلاگ‌هایی که هر روز یا هر هفته مطلب جدیدی دارند، اما وقتی به لطف بیان به تعداد کلیک‌های بخش پیوندها نگاه می‌کنم با خودم فکر می‌کنم همین که چند ده یا صد نفر از اینجا به وبلاگ‌هایی که فکر می‌کنم مفیدند و حرفی برای گفتن دارند، رسیده‌اند یعنی اتفاق مفیدی افتاده. شاید حتی اگر به جای توجه به وسوسه‌ی نوشتن، وقت می‌گذاشتم برای معرفی هفتگی یک وبلاگ دیگر، خروجی‌اش امروز حسابی سرخوشم می‌کرد.

 

بخش پیوندهای این وبلاگ همیشه بوده و قرار هم نیست جایی برود، اما در عین حال به این فکر کردم که اگر ما به اندازه‌ی کافی به لینک دادن فکر نمی‌کنیم، در آن سمت آیا اصلا به لینک گرفتن! یا همان کلیک کردن روی لینک‌ها و رسیدن به وبلاگ و سایت‌های دیگر فکر می‌کنیم؟ آمار بیان می‌گوید تعداد کلیک‌های بخش "صامت به روایت من" و "تماس با من" به طرز غیرقابل باوری بیشتر از کل کلیک‌های بخش پیوندهای این وبلاگ است. به این فکر کردم شاید مسئله اینجاست که ما به نوار پیوندهای کنار وبلاگ‌ها بیش از حد عادت کرده‌ایم و دیگر آن را جدی نمی‌گیریم. برای همین تصمیم گرفتم، در عین حال که بخش پیوندها همچنان سر جایش می‌ماند، صفحه‌ی مستقلی با عنوان "وبلاگ بخوانیم" هم راه بیندازم.

 

وبلاگ‌هایی که در بخش پیوندها قرار دارند، با توضیح مختصری در این صفحه هم خواهند بود، اما برای سایر وبلاگ‌ها تصمیم گرفتم به جای لینک دادن به وبلاگ، به یکی از مطالب آن‌ها لینک بدهم. در واقع به جای معرفی وبلاگ، مطالبی که از نظرم حرفی جالب یا متفاوت دارند را معرفی می‌کنم. ممکن است با مطلب موافق یا مخالف باشم، اما چیزی در آن پست وجود دارد که خواندنش را مفید می‌دانم. از طرف دیگر در نام بردن از وبلاگ‌های دیگر من همواره با یک معضل اخلاقی مواجهم و آن این که آیا معرفی کردن وبلاگی که ممکن است با بخش زیادی از آن موافق نباشم کار درستی است؟ با این کار این مشکل هم تا حدی برطرف می‌شود.

 

نکته‌ی دیگر این که من به هیچ عنوان بهترین پست وبلاگ را انتخاب نمی‌کنم (حتی پستی که خودم بهترین می‌دانم). اکثر این وبلاگ‌ها مملو از پست‌های جالب و خواندنی هستند، برای همین هم تصمیم گرفتم کار خودم را راحت کرده و صرفا یک پست خوب از وبلاگ را معرفی کنم. برای همین پیشنهاد می‌کنم حتما در وبلاگ‌ها گشت بزنید و پست‌های دیگر را هم بخوانید.

 

از مدتی قبل که تصمیم به این کار گرفتم آرام آرام لیستی هم تهیه کردم. اما حالا که می‌خواهم این بخش را اضافه کنم به این فکر کردم که شاید بهتر باشد به جای ارائه‌ی لیست بلند بالا، در شروع تعداد کمی پست را اینجا بگذارم و بعد به صورت هفتگی لیست را به روز کنم. با این کار این صفحه دست کم در ذهن خودم تا حدی پویایی خواهد داشت و فرصت کافی برای اضافه کردن لینک‌های جدید و ایستا نبودن این صفحه هم پیدا می‌کنم.

اما آخرین نکته این که اضافه کردن این صفحه نیازی به این همه توضیح نداشت. در واقع علت این توضیحات این بود که از شما هم بخواهم اگر مطلب جالبی خواندید، همین جا و یا به صورت خصوصی لینک آن را برای من بفرستید تا این صفحه کامل‌تر و بهتر باشد.

 

سپهرداد

سپهرداد تمام آن چیزهایی است که من از یک وبلاگ خوب نیاز دارم. ادبیات خاص، تجربیات روح انگیز، نگاه خاص و متفاوت به تمام آن چیزهایی که هر روز باید ببینیم و نمی‌بینیم (این دو پست را بخوانید: پست 1 پست 2 ). پیمان را از مطلب " وقتی از پراید حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم" می‌شناسم. همان زمان هم برایم عجیب بود که در فضای نشریات دانشگاهی با آن علاقه‌ی وافر به نگاه ایدئولوژیک به همه‌ی آن چیزهایی که اسمش زندگی است، یک نفر پیدا شده که با این ادبیات کلمات را کنار هم چیده تا حرفش را متفاوت بزند. بعدتر اما به سپهرداد رسیدم و خوشحال از این که حالا هفته‌ای یک بار از تجربه و نگاهی متفاوت با همان ادبیات می‌خوانم.

 

دامن گلدار اسپی

برای من کمتر پیش می‌آید که خواننده‌ی دائمی و پر و پا قرص وبلاگی شوم بدون این که نویسنده‌اش را تا حدی بشناسم. اما دامن گدار اسپی یکی از آن معدود موارد است. اولین تجربه‌ام دقیقا از همان دنبال کردن لینک‌ها بود. لینک‌ها را دنبال کردم و دست آخر رسیدم به دامن گلدار اسپی که آن زمان در بلاگ اسپات می‌نوشت. بعدتر اما وبلاگش را به بیان انتقال داد. درست است که ما زمان زیادی صرف می‌کنیم برای شناختن، اما من همیشه از یک اصل پیروی کرده‌ام. بعضی جرقه‌ها بیش از حد مهم‌اند. یک جمله، یک ایده یا رفتار می‌تواند نشانه‌ی مطمئنی از وجود زیربنایی باشد که سال‌ها برای شناختش نیاز به زمان دارید. این پست دامن گلدار را ببینید تا شاید بهتر متوجه منظورم شوید.

 

کیبورد آزاد

البته که جادی نیازی به معرفی من ندارد. حالا حسابی هم مشهور شده. علاوه بر وبلاگش، رادیو گیک و رادیو جوراب شلواری را منتشر می‌کند. کلاس رایگان پایتون را منتشر کرده و اخیرا کلاس غیررایگان پایتون پیشرفته! کتاب فقط برای تفریح را ترجمه کرده که سال‌هاست به صورت رایگان در دسترس است (حتی همین حالا که کتاب بالاخره چاپ شده و به فروش هم می‌رسد). طرفدار لینوکس و نرم‌افزارهای متن باز است. در همایش‌های مختلف می‌بیندش و خیلی چیزهای دیگر. با همه‌ی این‌ها ولی من برای توصیفش دقیقا یک اصطلاح دارم و آن هم اصطلاحی است که خودش زیاد استفاده می‌کند: آدم باحال!

 

به هر حال

قبلا در پست جداگانه‌ای توضیح داده بودم که چرا دوست دارم وبلاگ به هر حال یا همان کایتو خوانده شود (از اینجا بخوانید). سروش حالا وبلاگش را دیر به دیر آپدیت می‌کند، اما من همچنان خواندن نسل حقیقی‌تر را دوست دارم.

 

پیشنهاداتی برای خواندن:

 

وستا قادر

یا روح سرگردان ملی

 

دوران مسخرگی

 

خطر جزیره سازی از ایران

 

پیمایش تنگه رغز

 

در فغان از (کاربران) تلگرام

 

پیش به سوی آبادی وطن

 

چرا روزه می گیرم

سلطان عادل فردوسی‌پور

تغییر اطراف خود با توانمندسازی دیگران

.

پشت پرده ریاکاری...

چرا ایرانی‌ها فکر می‌کنند باهوشند؟

شصت و هفت _ لیلی